بعد از چند روز شلوغی و آن شب
جهنمی، سکوت خانه مثل مرهمی بجا عمل می کرد، اگر افکار درهم و برهم می
گذاشت که نفس تازه کنم. چقدر دلم برای خانه و اتاقم تنگ شده بود. کیفم را
روی میز گذاشتم و چشمم به قاب خاتم محمدافتاد. یک لحظه دلم خواست زیر پایم
لهش کنم، همان طور که او عذابم می داد و له میکرد، ولی پشیمان شدم. این
یادگار آن محمد بود که دوستش داشتم، گناه این محمد که گردن قاب بی چاره
نیست!
فکر کردم، خوب است به نرگس تلفن
کنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود و به او احتیاج داشتم، ولی یادم افتاد که
الان نیمه شب آن هاست.خدایا، پس چه کار کنم؟ خوب است بروم سر کار؟ نه،
حوصله کار هم نداشتم. بی حوصله وبی هدف بودم و نمی دانستم چه کار کنم؟ فقط
دلم می خواست دیگر به محمد و غلطی که دیشب کرده بودم، فکر نکنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:16  توسط حسین
|
روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم،خانه پر از جمعیت بود و من که سرم
به شدت درد می کرد از فکر این همه شلوغی که تاآخر شب ادامه داشت، کلافه و
بی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر افتاد. با سرسلام کردم و بی توجه
خواستم توی آشپزخانه بروم که با اشاره دست امیر به آن طرف هال که مهندس
ارجمند با همان نگاه های لعنتی اش سرپا ایستاده بود، نگاه کردم. یکدفعه
دلم هری فرو ریخت. بی اختیار نگاهم در اطراف به دنبال محمد گشت و اصلاً
نفهمیدم جواب تسلیت گویی اش را چطور دادم. خودم هم نمی دانم چرا می ترسیدم
و وحشت داشتم مبادا محمد فکر کند بین من و او مسئله ای بوده است. از نگاه
های پر از توجه و اشتیاق او چنان وحشت کرده بودم که انگار گناه نگاه او به
گردن من است. آخر هنوز خاطره تلخ خسرو کاملاً توی ذهنم بود. چقدر بی چاره
بودم، آن موقع که باید دست و دلم می لرزیدو عقلم می رسید، نفهم بودم، حالا
که هیچ تعهدی نداشتم، می ترسیدم! از چه؟ خودم هم نمی دانستم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:12  توسط حسین
|
از خانه بیرون آمدم. چه اوضاعی شده بود، همه در سکوت حواسشان به ما بود.
اما محمد صبر نکرد، گفت: با اجازه، فعلاً خداحافظ.
در را بست و به سرعت دنبال من که داشتم به قدم هایی که به دویدن بیش تر شباهت داشت می رفتم، دوید.
صبر کن، کارت دارم.
جواب ندادم. دوباره آن رعشه لعنتی
برگشته بود. باخود می گفتم خدا کند نیاید. خدایا اگر دوباره حالم به هم
بخورد؟! چه کار داشت؟! به اندازه کافی خردم کرده بود دیگر چی می خواست؟!
توی کوچه، در حالی که یکی دو قدم
بیش تر با هم فاصله نداشتیم، با لحنی محکم که برای من گزنده و تلخ بود،
گفت: گفتم صبر کن باهات کاردارم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:8  توسط حسین
|
بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیا
دلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی نزدیک می شدیم،
رعشه ای غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً
حرف های امیر و ثریا و مادر رانمی شنید و چشم هایم سحر را که همیشه با
دیدنش بی تاب می شدم، نمی دید. هر لحظه دلم می خواست در ماشین را باز کنم
و فرار کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:4  توسط حسین
|
مهناز پاشو، میدونی چند ساعته خوابیدی؟ ساعت هشت شبه.
صدای ثریا بود.با ناتوانی چشم هایم را
باز کردم، ولی نور چنان چشمم را زد که دستم را روی چشمهایم گذاشتم و خواهش
کردم چراغ را خاموش کند. چشم هایم از گریه می سوخت و سرم چنان درد می کرد
که حس می کردم انگار مغزم به دیواره های جمجمه ام می خورد. بدنم خرد و
خسته بود و استخوان هایم مثل این که زیر آواری عظیم شکسته و خرد شده باشد.
همه جایم درد می کرد و کوفته بود و از همه بدتر قلبم انگار یک در میان می
زد و نمیگذاشت نفسم بالا بیاید.
ثریا کنارم نشست و با آرامی دستش را روی دستم گذاشت:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:0  توسط حسین
|
زمستان از راه رسید. برخلاف انتظار،
آزیتا و شوهرش زودتر راهی شدند. چون از طریق اقامت مهندس پارسا در انگلیس
می توانستند زودتر کارهایشان را روبراه کنند، ولی نرگس کارش بیشتر طول می
کشید و به احتمال زیاد اواخر زمستان یا اوایل بهار می رفت که برای من همان
دو سه ماه هم غنیمت بود.
روز خداحافظی از آزیتا و رفتنش، بار
دیگر به یاد رفتن زری افتادم. بعد از سال ها دوباره با همان شدت برای رفتن
دوستی که بی نهایت برایم عزیز بود، اشک می ریختم. شاید یک هفته طول کشید
تا حالم کمی جا بیاید و بدون این که به زبان بیاورم، پیشاپیش برای رفتن
نرگس هم عزا گرفته بودم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 14:54  توسط حسین
|